اجساد شهدا در گوشه و كنار صحنه نبرد در خاك وخون افتاده و خيمهها درحال سوختن است. بيش تر از سوختن خيمهها، دل زينب ميسوزد كه سرماية خويش را در برابر چشمان خويش بي سر و عريان مشاهده ميكند.
عمر سعد دستور داده است تا احدي از اهل بيت را نگذارند بر بالين شهدا گريه كرده و مجلس عزايي برپا نمايند.
زينب برمي خيزد و به نيابت از پرچمدار خيمهها، دور خيمهها را ميگردد و حمايت از حريم خدا مينمايد. او تمام زنان و كودكان را سفارش نموده است كه گريه بلند نكنند تا دشمن شاد گردد.
در خاطرات خويش سير ميكند كه ديشب، عباس برگرد خيمهها ميچرخيد و بچه ها در آرامش خيال، به خواب ناز رفته بودند، ديشب... صداي جانسوزي، زينب را ازخاطرات خوش خويش جدا ميسازد. خدايا! اين صداي ناله ي كيست؟ آري دل گرفتهاي را كه ميخواند: «اصغرم! كودكم!»
با عجله راهي خيمة نيمه سوخته ميگردد و پردة خيمه را بالا ميزند كه ناگهان رباب را ميبيند كه زانوان خويش را در بغل گرفته و گريه ميكند. با متانت خاص خود ميفرمايد: «همسر برادرم! چه شده؟ مگر قرار ما بر سكوت نبود؟!»
رباب به گرية خويش با خواهر همسرش تكلم ميكند: «امروز قدري آب خوردم، سينهام قدري شير پيدا كرده و ياد علي اصغر و لب تشنة او افتادم كه در اثر عطش بر سينة من چنگ ميزد وتقاضاي آب داشت.»
منبع : پایگاه جامع عاشورا
* زنان و عاشورا
عمر سعد مغرورانه به سوي خيمهها آمده و اهل حرم را مورد خطاب قرار ميدهد: «اي اهل بيت حسين! از خيمه بيرون آييد.»
زينب در مقابل صداي عمر سعد پاسخ داد: «عمر سعد! دست از ما بردار.» عمر سعد مجدداً ندا ميدهد: «اهل بيت رسول خدا برون آييد تا شما را به اسارت راهي سازم.»
زينب در جواب او ميفرمايد: «اي عمر سعد! از خدا بترس و اين قدر به ما ستم و ظلم روا مدار.»
عمر سعد صحنه را به نفع خويش ديده و بانگ برميآورد: «چارهاي جز اسارت نداريد.»
دختر علي وقتي اين سخن را ميشنود، ميگويد، «ما به اختيار خود از خيمهها بيرون نميآييم.»
عمر سعد، كينهها در برابرش ظاهر شده و براي تصاحب ملك ري دستور ميدهد تا خيمههاي اهل بيت را آتش بزنند.
شعلههاي آتش، بر پيكر لرزان خيمهها بوسه ميزند. زينب به خدمت سيد الساجدين امام علي بن الحسين (ع) رسيده و عرضه ميدارد: «اي يادگار گذشتگان و پناه باقيماندگان! خيمههاي اهل حرم را آتش زدهاند. ما چه كنيم؟»
امام سجاد ميفرمايد: «از خيمهها بيرون رويد و به سوي بيابان ها فرار كنيد.»
به فرمان امام، تمام زنان و كودكان درحالي كه گريه و فرياد مينمايند، سر به بيابان ها مينهند؛ ولي عقيلة بنيهاشم دركنار بستر امام سجاد (ع) ايستاده و خيره خيره به شعلههاي آتش مينگرد و گاهي نيز به امام مينگرد كه در اثر بيماري، قادر به حركت نميباشد.
در بيرون خيمه، لشكر مشاهده ميكنند زني هر لحظه از خيمه بيرون ميآيد و دست هاي خويش را بر سرش نهاده و مينشيند و بر ميخيزد. در مقابل اين سؤال كه چه شده است كه چنين آشفته حال هستيد؟ با اشك و آه ميفرمايد: «در ميان خيام آتش گرفته. مريضي دارم كه قادر به حركت نميباشد او حجت بالغة خداست».
از لشكر عمر سعد سربازي ميگويد: «بانوي بلند قامتي را در كنار خيمهاي ديدم. در حالي كه آتش در اطراف آن خيمه شعله ميكشيد. آن بانو گاهي به طرف راست و گاهي به طرف چپ و گاهي به آسمان نگاه ميكرد و دست هايش را بر اثر شدت ناراحتي به هم ميزد. گاهي وارد آن خيمه ميشد و بيرون ميآمد. با سرعت به نزد آن بانوي مضطرب كه هر لحظه به دنبال اميدي ميگشت، آمدم و گفتم: اي بانو! مگر شعلة آتش را نميبيني؟ چرا مانند ساير بانوان فرار نميكني؟ صداي حزين او برآمد كه: درميان خيمه بيماري دارم كه قدرت نشستن و برخاستن ندارد. چگونه او را تنها بگدارم و بروم، با اينكه آتش از هر سو به طرف او شعله ميكشد؟
منبع : پایگاه جامع عاشورا
* زنان و عاشورا
علامه مجلسي مينويسد: در بعض ارباب مقاتل خواندم كه فاطمة صغري، دختر امام حسين (ع) ميگفت: «من در روز عاشورا در كنار خيمه ايستاده بودم و به اجساد پاره پاره شهدا نگاه ميكردم و پدرم را ميديدم كه در خون و خاك غلتيده و بدنش پر از تير و نيزه و شمشير است و سواران بر آن اجساد با اسبان خويش اسب سواري مينمايند. در اين فكر بودم كه قساوت قلب لشكر با ما چه خواهد نمود؟ آيا ما را هم به قتل ميرسانند يا به اسارت خواهند برد؟
از پهنة ميدان، سواري را مشاهده نمودم كه به سوي بانوان حرم راهي شد و بر خيل بيپناهان حرم هجوم آورد و با سر نيزه آن ها را ميزد و چادر و روسري از سرشان ميكشيد و آن ها بيپناه و ياور فرياد ميزدند كه آيا فريادرسي نيست كه به فرياد ما برسد؟ آيا كسي نيست كه اين دشمنان را از ما دور سازد؟ ظالمي را ديدم كه با عجله به سوي من ره ميسپرد. به محض نزديك شدن، با كعب نيزه بر بين دو شانهام زد كه با صورت بر زمين افتادم و گوشوارهام را كشيد كه ناگهان لالة گوشم را همراه گوشواره از جاي كند. خون از ناحية گوش بر صورتم جاري شد و من بيهوش بر زمين افتادم. مدتي بعد كه به هوش آمدم، سر خود را بر دامن عمهام يافتم كه او در حال گريه كردن بود و ميفرمود: برخيز تا به خيمه برويم و ببينيم بر بانوان حرم و برادرت چه گذشته است؟
همراه عمهام، راهي خيمه شديم و به عمهام گفتم: آيا پارچهاي هست تا با آن سرم را از نگاه ناظران پوشانم.
عمهام جوابم فرمود كه: دخترم! عمة تو هم، مثل تو ميباشد.....»
روایت دردهای زینب (س) - تسلي دل امام سجاد (ع)
خيل اسيران را از ميان كشتگان به قصد سوزانيدن دل آن ها عبور ميدهند. برگردن سيّد الساجدين غل و زنجير، سنگيني ميكند. پاهاي او را از زير شكم شتر به هم بستهاند؛ تا از شدت ضعف از شتر به زمين واژگون نگردد. چشمان حجت خدا در گودال قتلگاه بر بدن مطهر پدرش نظارهگر است. شدت درد به قدري است كه نزديك است روح از بدن او مفارقت نمايد.
عقيلة بني هاشم ناگهان سراسيمه به محضر امام خود رسيده و صدا ميزند: «اي يادگار جدم و پدر و برادرانم! اين چه حالي است كه از تو ميبينم كه اين گونه به خود ميپيچي؟ گويي ميخواهي جان به جانان بسپاري.»
امام سجاد با دل سوختة خود درجواب عمهاش ميفرمايد: «چگونه بيتابي ننمايم و صبر كنم؛ در حالي كه پيكر پدرم، برادرانم و عموها و پسر عموهايم و بستگانم را مينگرم كه در اين بيابان پهناور در خون خود غوطهور، عريان و بيكفن ميباشند و كسي آن ها را دفن نمينمايد، و هيچ كس به نزد آن ها نميرود و مهرباني به آن ها نمينمايد. گويا آن ها از خاندان ترك و ديلم ميباشند؛ ولي جسدهاي خود را دفن كردهاند!» عقيلة بني هاشم در مقابل غصة دل پسر برادر خويش، بر او آيات صبر و توكل ميخواند: «كساني هستند و ميآيند و اين بدن هاي پاره پاره را جمعآورده و ميپوشانند و بر قبر مطهر پدرت علامتي و بارگاهي نصب ميشود كه به مرور سال ها و قرن ها از بين نخواهد رفت و هرچه سلاطين كفر براي محو آن كوشش نمايند، نتيجه معكوس ميگيرند و روز به روز بر رونق اين مكان شريف افزوده خواهد شد....»
منبع : پایگاه جامع عاشورا
* زنان و عاشورا
اسراء به قصد مدينه از شام بيرون ميآيند.
حضرت زينب از دروازة شام كه ميخواهد بيرون رود، سرش را از محمل خود بيرون آورده و خطاب به مردم شام ميگويد: «اي مردم! اگر ما را خارجي خوانديد، و اگر ما را در خرابه جاي داديد، ما رفتيم. اما جان شما و جان امانتي كه در خرابه شام نهادهايم. هر وقت توانستيد بر سر مزار او برويد و شمعي روشن نماييد و آبي بر مزار او بپاشيد. او امانت برادرم حسين (ع) است.»

نماز شب
كاروان اسراء به دروازه شام ميرسد و مشغول استراحت ميگردد. امام سجاد (ع) ميفرمايد: «عمهام را ديدم كه نماز شب خود را نشسته ميخواند. وقتي از او سؤال كردم، فرمود: «خواستم سرپا نماز بخوانم، ديدم پاهايم توان ايستادن را ندارد. چون امروز سهمية نان خودم را به اطفال دادم؛ تا بلكه سير شوند و لذا خودم دچار ضعف و كاستي شدهام و نميتوانم ايستاده نماز شب را به جا آورم.منبع : پایگاه جامع عاشورا
* زنان و عاشورا
اهل بيت رسول خدا را به ريسمان بسته و برمحفل شرك وعصيان، دربار طاغوت زمان، يزيد، وارد نمودند. امام سجاد (ع) از جسارت دشمن خدا بر اهل بيت بر آشفت و فرمود: اي يزيد! چه فكر ميكني؟ اگر جدمان رسول خدا در اين وضع و حال ما را مشاهده نمايد، چه ميكني؟
كلام حجت خدا، يزيد را خجلت زده نمود و دستور برداشتن ريسمان ها را داد. آرامش، لحظهاي بر اهل حرم بارش گرفت كه زينب متوجة سر بريدة سيدالشهداء گشت. از شدت و درد و مصيبت، دست در گريبان خويش برآورد و با نالهاي جگر سوز فرياد برآورد:
"اي حسين جان! اي حبيب رسول خدا! اي فرزند مكّه و مني! اي پسر فاطمه زهرا ، سرور زنان! اي پسر دختر مصطفي (ص)!"
از نالههاي جانسوز زينب، اهل مجلس يكپارچه بر اين مصيبت دردناك و جگر سوز گريستند. انقلابي عليه دربار ظلم صورت گرفت. يزيد از ديدن صحنه، حساب كار خود را كرد كه اندكي دگر همه چيز ويران خواهد گشت، لذا دستور داد چوب خيزران را بياورند و در برابر اهل بيت عصمت و طهارت شروع كرد به هتك حرمت وجسارت بر لب و دندان سيد الشهداء و ميگفت:
- اي كاش پيران قبيلة من كه در جنگ بدر كشته گشتند، زاري كردن قبيل خزرج را بر اثر زدن نيزه در جنگ احد ميديدند و پس از شادي فرياد ميزدند: «اي يزيد! دستت شل مباد.»
تشت اندوه و بلا
دوبار، تشتي را مقابل زينب قرار دادند، كه او را غمگين كرد: يكبار وقتي برادرش حسن، لختههاي جگرش را در ميان تشت ميريخت و چهرهاش به سبزي ميگراييد.
بار دوم وقتي بود كه سر بريده و غرق به خون برادرش را درمجلس يزيد در تشت ديد كه يزيد با چوب خيزران بر لب و دندان ميزد و جسارت ميكرد. زينب خطاب به سر فرمود: «واحبيباه! يابن مكه و مني! يا بن بنت المصطفي!
مجلس يزيد
در مجلس مشغول خواندن خطبه ميباشد:
«چگونه سخن بگويم؛ درحالي كه بدن هاي طيب و طاهر و بدون سر، روي خاك هاي گرم كربلا چند شبانه روز است افتاده و كسي جز حيوانات به آن ها سر نميزند.»
يزيد از زينب ميخواهد هر چه ميل دارد، طلب نمايد.
زينب فرمود: «بگذاريد براي شهدايمان عزاداري كنيم»
يزيد وقتي موافقت نمود، تمام زنان و كودكان به مدت يك هفته در عزاي عزيز خدا عزاداري نمودند.
منبع : پایگاه جامع عاشورا
* زنان و عاشورا
ابن زياد درميان اعوان و انصار خود با كمال كبر وغرور بر دنياي خويش تكيه زده و منتظر ورود اسراء ميباشد.
به امر او اسراء و سرهاي بريده را وارد و در برابر او قرار دادند و او مستانه قهقهه ميزد.
در وقت ورود اسرا، عقيلة هاشم بني هاشم به طور ناشناس وارد مجلس گشت و درگوشهاي روي زمين نشست. ابن زياد از اطرافيان سؤال نمود: «اين زن كيست؟» به او گفتند: «او زينب، دختر علي ميباشد.» ابن زياد همچو كسي كه منتظر اين لحظات باشد، براي طعنه زدن بر آل رسول الله، با تمسخر گفت: «الحمدالله الذي فضحكم.»؛ خدا را سپاس كه شما را رسوا و مفتضح نمود و دروغ شما در گفتارتان آشكار نمود. عقيلة بني هاشم از اين جسارت ابن زياد بر آشفت و فرمود: «خدا، شخص فاسق را رسوا ميكند و بدكار دروغ ميگويد و او ديگري است، نه ما.»

ابن زياد درمقابل شكست ابتدايي خود ندا داد كه: «ديدي خدا با برادرانت و خاندانت چه كرد؟.»
زينب كبري (س) با آرامش خاص خود فرمود: «و ما رايت لاّ جميلا.» ما كه به جز خوبي چيزي نديديم.
اينان افرادي بودند كه خداوند مقام شهادت را سرنوشتشان ساخت، از اين رو داوطلبانه به خوابگاه هاي خود شتافتند. به زودي خداوند تو و آنان را جمع كند؛ تا تو را به محاكمه بكشند. اكنون بنگر در آن محاكمه چه كسي مغلوب و درمانده است؟ مادرت به عزايت بنشيند اي پسر مرجانه!» گفتار آتشين دختر علي (ع) چنان غوغايي درمجلس بر پا نمود كه شخصيت ابن زياد رايكباره فرو ريخت و او غضبناك شد و قصد قتل دختر فاطمه زهرا را نمود، كه عمر بن حريث گفت: «به حرف زن نبايد اهميت داد.»
ابن زياد وقتي ديد قدرت مقابله باكلام علي وار زينب را ندارد، جهت تشفّي دلِ چركين خودگفت: «خداوند دل مرا با كشتن حسين و افراد قانون شكن اهل بيت شفا بخشيد.»
حضرت زينب فرمود: «به جان خودم سوگند، بزرگ فاميل مرا كشتي و شاخههاي مرا بريدي و ريشههاي مرا كندي. اگر شفاي دل تو در اين است باشد.»
ابن زياد گفت: «اين زن با آهنگ و قافيه سخن ميگويد به خدا قسم پدرش نيز شاعري قافيهپرداز بود.»
زينب بار از كلام نايستاد و فرمود: «اي پسر زياد! زن را با قافيهپردازي چه كار؟ من تعجب ميكنم از كسي كه با قتل امامش دلش را شفا ميبخشد و ميداند فرداي قيامت آن ها از او انتقام خواهند گرفت.» زينب ميگفت و ابن زياد در شعلههايِ كلام دختر علي دست و پا ميزد تنها راه سكوت دختر علي را در اين ديد كه دلش را به درد آورد. ناگهان زينب ديد ابن زياد را چوب خيزران بر لب و دندان حسين ميزند.
منبع : پایگاه جامع عاشورا
* زنان و عاشورا
خانوادة رسول خدا را به عنوان اسراي خارجي وارد شهر كوفه مينمايند. كودكان از فرط گرسنگي چشم گود رفته و مردم به قصد ترحم، نان و خرما صدقه ميدهند. ام كلثوم از اين حركت مردم به ستوه ميآيد و به سرعت نان و صدقه را از دهانشان بيرون ميآورد و خطاب به مردم ميكند كه: «يا اهل الكوفه! انّ الصدقه علينا حرام.»؛ اي مردم كوفه صدقه بر ما حرام است.
ام حبيبه خادمه زينب در دوران حضور وي در كوفه، صداي ام كلثوم را كه ميشنود، ميگويد: «به غير از اهل بيت پيغمبر اكرم، صدقه بر احدي حرام نميباشد. اينان كه هستند؟»
زينب نگاهي به ام حبيبه ميكند و ميفرمايد: «من الان از سرزمين كربلا ميآيم. اين گرد و غبار، گرد و غبار رنج كربلاست.»
اما گويي ام حبيبه او را نميشناسند.
زينب با سوز دل ميفرمايد: «ام حبيبه! من زينب دختر علي (ع)! تو در اين كوفه كنيز من بودي. چگونه است كه مرا اينك نميشناسي؟ ام حبيبه نگران و مضطرب سؤال ميكند: «اگر تو زينب هستي، او هيچ گاه بدون برادرش حسين جايي نميرفت، بگو حسينت كجاست؟» دل زينب آتش ميگيرد و ميفرمايد: «نگاه بر نوك نيزه رو به رويت بنما. آن، سر بريده حسين ميباشد!»
تكلم با سر بريده در كوفه
درميان محمل، عقيله ي بني هاشم نشسته است، كه او را وارد كوفه مينمايند. كوفه محل خلافت پدر او؛ علي (ع) بوده است. اين شهر هنوز تفسير قرآن او را به ياد دارد. در راه بازار كوفه، مردم بيوفا جسارت را به حد تام ميرسانند، زينب امر ميكند اطراف او را بگيرند. لحظاتي بعد، زينب متوجه ميگردد تمام انگشتان آسمان را نشانه گرفتهاند. او هم به سوي اشاره انگشتها نگاه مياندازد كه ناگهان رأس منور خورشيد حيات بخش دين را مينگرد؛ آري رأس الحسين (ع).اي ماه نوي من كه چون به كمال رسيدي، خسوف تو را بگرفت و پنهان شدي! اي پارة دلم! چنين گمان نميكردم چنين روز و مصيبتي مقدّر شده باشد. تمام مصايب را ميدانستم، الاّ اينكه سر بريدة تو را بر رأس نميبينيم و سر زينب سالم باشد. برادرم! اگر ميتواني با دخترت فاطمه، قدري تكلم كن كه نزديك است دلش از غصه آب گردد.
برادرم! آن دل مهربان تو، چرا نسبت بما نامهربان گشته است؟ برادر جان! چه قدر براي يتيم سخت است كه پدرش را صدا بزند؛ ولي پدر پاسخ او را ندهد.
برادر جان كاش علي (امام سجاد (ع)) راهنگام اسير شدن ميديدي با يتيمان ديگر كه ياران سخن گفتن نداشت، هر وقت او را ميزدند و يا ميآزردند، تو را فرا ميخواند و اشك از ديده فرو ميريخت. اي برادر! او را در آغوش خود بگير و نزديك خود جاي ده و دل آشفته او را آرامش ببخش. برادر جان ....!
ناگهان سر خود را بر چوب محمل زد و خون از پيشاني او سرازير گشت.
منبع : پایگاه جامع عاشورا
* زنان و عاشورا
خيل كاروان اسرا، دلشكسته و خسته به شهر مقدس مدينه بر ميگردند و در مقابل دروازة شهر مدينه به امر امام قدري استراحت ميكنند، تا بشير خبر آمدنشان را به اهل مدينه بدهد.
زينب در آستانة ورودي مدينه صدا به ناله واميدارد: «كه مدينه ما را قبول منما، مدينه آن زمان كه از تو جدا شديم، با حسن وعباس و علياكبر ... رفتيم؛ اما اكنون هيچ كدام آن ها همراهمان نيستند، مدينه در يك روز، 18 مَحرَم خود را از دست دادم.»
اهل مدينه به محض ديدن اهل بيت همچو ابر بهار اشك ريخته و صدا به گريه و ناله بلند ميكنند. درميان استقبال كنندگان، عبدالله بن جعفر، همسر زينب هم آمده است و از جمعيت سراغ زينب را ميگيرد، از جمله، از خود زينب سراغ همسرش را ميگيرد.
زينب متوجه ميشود كه همسرش او را نميشناسد صدا ميزند: «عبدالله منم زينب!» دل عبدالله ميشكند و در غم حسين و فرزندان خود، اندوهگين ميگردد.
او همسري را ملاحظه ميكند كه موي سپيد و قد خميده گشته و گرد و غباري سخت از رنج راه، به چهره و صورت دارد.
زينب در ميان جمعيت چشمش بر قامت با صلابت ام البنين ميافتد كه باچشمانش به دنبال صدف گمشدهاش ميگردد و به محض ديدن زينب از كربلا ميپرسد. زينب درجواب او خبر ميدهد: «پسرانت همگي شهيد شدند.»
ام البنين درمقابل خبر شهادت اولادش، سراغ حسين را ميگيرد و ميگويد: «جان من فداي حسين! بگو از حسين چه خبر داري؟» كلام زينب آتشي است بر وجود ام البنين كه حسينت را با لب تشنه شهيد نمودند.
ام البنين دو دست خود را بر سرش كوبيد و صدا ميزند: «واحسيناه!» و ادامه ميدهد: «ام البنين! دركربلا دريك روز مصيبتي بر من رسيد كه توان شرحش راندارم. در پيش چشمانم سر از بدن حسينم جدا و بر نيزه زندند. دركنار نهر علقمه، دست هاي پر محبت برادرم عباس را ديدم. ام البنين! كربلا دنيايي از حماسه و ايثار بود.»
بعد يادگاري از عباس را به مادرش ارائه داد كه ام البنين با ديدن او تاب از دلش به در رفت و بيهوش روي زمين افتاد.
منبع : پایگاه جامع عاشورا
* زنان و عاشورا
زینب (س) بعد از عاشورا چگونه شد ؟
تعالی روحی و شخصیتی حضرت زینب بعد از واقعه کربلا
در حماسه حسینی آن کسی که بیش از همه این درس را آموخت و بیش از همه این پرتو حسینی بر روح مقدس او تابید، خواهر بزرگوارش زینب سلام الله علیها بود. راستی که موضوع عجیبی است، زینب با آن عظمتی که از اول داشته است و آن عظمت را در دامن حضرت زهرا علیهاسلام و از تربیت علی علیه السلام بدست آورده بود، در عین حال زینب بعد از کربلا، با زینب قبل از کربلا متفاوت است، یعنی زینب بعد از کربلا یک شخصیت و عظمت بیشتری دارد.
ما می بینیم در شب عاشورا، زینب یکی دو نوبت حتی نمی تواند جلوی گریه اش را بگیرد، یکبار آنقدر گریه می کند که بر روی دامن حسین بیهوش می شود و حسین علیه السلام با صحبتهای خود زینب را آرام می کند. «لا یذهبن حلمک الشیطان؛ خواهر عزیزم! مبادا هوس شیطانی بر تو مسلط بشود و حلم را از تو برباید، صبر و تحمل را از تو برباید» (بحارالانوار، ج 45، صفحه 2 و ارشاد شیخ مفید، صفحه 232 و اعلام الوری ، صفحه 236).
وقتی حسین (ع) به زینب (س) می فرماید که چرا این طور می کنی، مگر تو شاهد و ناظر وفات جدم نبودی؟ جد من از من بهتر بود، پدر ما از ما بهتر بود، برادر همین طور، مادر همین طور، زینب با حسین (ع) این چنین صحبت می کند: برادر جان! همه آنها اگر رفتند بالاخره من پناهگاهی غیر از تو داشتم، ولی با رفتن تو برای من پناهگاهی باقی نمی ماند. اما همینکه ایام عاشورا سپری می شود و زینب، حسین علیه السلام را با آن روحیه قوی و نیرومند و با آن دستورالعملها می بیند، زینب (س) دیگری می شود که دیگر احدی در مقابل او کوچکترین شخصیتی ندارد.
امام زین العابدین (ع) فرمود: ما دوازده نفر بودیم و تمام ما دوازده نفر را بیک زنجیر بسته بودند که یک سر زنجیر به بازوی من و سر دیگر آن به بازوی عمه ام زینب بسته بود. می گویند تاریخ ورود اسرا به شام دوم ماه صفر بوده است. بنابراین بیست و دو روز از اسارت زینب (س) گذشته است، بیست و دو روز رنج متوالی کشیده است که با این حال او را وارد مجلس یزید بن معاویه می کنند، یزیدی که کاخ اخضر او یعنی کاخ سبزی که معاویه در شام ساخته بود، آنچنان بارگاه مجللی بود که هر کس با دیدن آن بارگاه و آن خدم و حشم و طنطنه و دبدبه، خودش را می باخت. بعضی نوشته اند که افراد می بایست از هفت تالار می گذشتند تا به آن تالار آخری می رسیدند که یزید روی تخت مزین و مرصعی نشسته بود و تمام اعیان و اشراف و اعاظم سفرای کشورهای خارجی نیز روی کرسیهای طلا یا نقره نشسته بودند. در چنین شرایطی این اسراء را وارد می کنند و همین زینب (س) اسیر رنج دیده و رنج کشیده، در همان محضر چنان موجی در روحش پیدا شد و چنان موجی در جمعیت ایجاد کرد که یزید معروف به فصاحت و بلاغت را لال کرد. یزید شعرهای ابن زبعری را با خودش می خواند و به چنین موقعیتی که نصیبش شده است افتخار می کند. زینب فریادش بلند می شود:
«شمخت بانفک»! «اظننت یا یزید حیث اخذت علینا اقطار الارض و آفاق السماء فاصبحنا نساق کما تساق الاساری ان بنا علی الله هوانا و بک علیه کرامه» ؟ (بحار الانوار، جلد 45، صفحه 133 و مقتل الحسین، مقرم، صفحه 462 و اللهوف، صفحه 76)، ای یزید! خیلی باد به دماغت انداخته ای تو خیال می کنی اینکه امروز ما را اسیر کرده ای و تمام اقطار زمین را بر ما گرفته ای، و ما در مشت نوکرهای تو هستیم، یک نعمت و موهبتی از طرف خداوند بر تو است؟! به خدا قسم تو الان در نظر من بسیار کوچک و حقیر و بسیار پست هستی، و من برای تو یک ذره شخصیت قائل نیستم.
ببینید اینها مردمی هستند که بجز ایمان و شخصیت روحی و معنوی همه چیزشان را از دست داده اند. آن وقت شما توقع ندارید که یک همچون شخصیتی مانند شخصیت زینب (س) چنین حماسه ای بیافریند و در شام انقلاب به وجود بیاورد؟ همان طور که انقلاب هم به وجود آورد. یزید مجبور شد در همان شام روش خودش را عوض بکند و محترمانه اسراء را به مدینه بفرستد، بعد تبری بکند و بگوید خدا لعنت کند ابن زیاد را، من چنان دستوری نداده بودم، او از پیش خود این کار را کرد. چه کسی این کار را کرد؟ زینب (س) چنین کاری را کرد. در آخر جمله هایش اینطور فرمود: «یا یزید کد کیدک واسع سعیک ناصب جهدک فوالله لا تمحو ذکرنا و لا تمیت وحینا» (بحار الانوار، جلد 45، صفحه 135 و اللهوف، صفحه 77). زینب علیهاسلام به کسی که مردم با هزار ترس و لرز به او یا امیرالمؤمنین می گفتند، خطاب می کند که یا یزید به تو می گویم، هر حقه ای که می خواهی بزن و هرکاری که می توانی انجام بده، اما یقین داشته باش که اگر می خواهی نام ما را در دنیا محو بکنی، نام ما محو شدنی نیست، آنکه محو و نابود می شود تو هستی.
چنان خطبه ای در آن مجلس خواند که یزید لال و ساکت باقی ماند و خشم سراسر وجود آن مرد شقی و لعین را فرا گرفت و برای اینکه دل زینب (س) را آتش بزند و زبان او را ساکت کند و برای اینکه زینب منقلب بشود، دست به یک عمل ناجوانمردانه زد، با عصای خیزران خود به لب و دندان اباعبدالله (ع) اشاره کرد.
منبع : پایگاه جامع عاشورا
* زنان و عاشورا
پایان دردهای زینب (س) - خاموشي خورشيد
ماجراي كربلا پايان پذيرفته، ولي غم هاي زينب فراموش شدني نيست هر لحظة او كربلا وعاشورا و اسارت و درد و رنج است. هر لحظه، مدينه يادآور حديث كساء اهل بيت و دوران هجرت زينب وحسين از سختترين دوران عمر اوست.

در مدينه قحطي سختي رخ داده است. عبدالله بن جعغر كه بحر جود و كرم است و عادت بر بذل و عطا دارد، به دليل اينكه دستش از سرمايه دنيا تهي گشته راهي شام ميگردد و به كار زراعت مشغول ميشود؛ ولي زينب، هر روزش گريه و داغ دل است. مدتي ميگذرد كه زينب گرفتار تب وصل خانوادهاش ميگردد و هر لحظه مريضي او شدت پيدا ميكند، تا اينكه در نيمة ظهر به همسر خويش عبدالله ميگويد: «بستر مرا در حياط به زير آفتاب قرار بده.»
عبدالله گويد: «او را درحياط جاي دادم كه متوجه شدم چيزي را روي سينة خويش نهاده و مدام زير لب حرفي ميزند، به او نزديك شدم ديدم پيراهني را كه يادگار از كربلاست؛ يعني پيراهن حسين كه خونين و پاره پاره است را روي سينه نهاده و مدام ميگويد: «حسين، حسين، حسين! ...»
لحظاتي بعد او وارد بر حريم اهل بيت النبوه گشت و كارنامةعمرش به خير و سعادت ختم گرديد.
منبع : پایگاه جامع عاشورا
* زنان و عاشورا
تمام دلسوختگان حرم كبريايي در قبرستان بقيع،مرقد پنهان فاطمه جمع گشتهاند و بر مصيبتهايي كه بر او واقع شده، اشك ميريزند: - اي كاش فاطمه به اسيران مينگريستي، كه چگونه آن ها را شهربه شهر پراكندة بيابان ها و در به در كردند!
اي فاطمه! اگر در دنيا زنده بودي و ميماندي، تا قيامت همواره براي ما صدا به گريه بلند ميكردي.
اين صحنه بر سينة عقيلة بني هاشم آن قدر سنگين و طاقت فرسا بود، كه بيهوش گشت. دختران و زنان تنها پناه خويش را در برگرفتند و او را به هوش آوردند.
زينب شروع به خواندن مرثيه و روضه نمود كه: «مادرم! آن قدر تازيانه بر بدنم زدهاند كه مجروح گشته است. اما مادر برايت از سفر عشق سوغات وفا آوردهام. بوي بهشت و ياس ميدهد؛ بوي پيامبر و علي را ميدهد؛ بوي لؤلؤ و مرجان ميدهد؛ بوي عطر بهشتي كه جبرئيل برايت آورده بود دارد؛ اين پيراهن همان پيراهني است كه وقت وداع با دختر دادي. اينك برخيز و بنگر كه پيراهن يادگار تو را آوردهام»
اشك زينب به سان سيل جريان يافت.
مردم مدينه وقتي آن پيراهن راكه بسيار بريدگي داشت، مشاهده كردند، همگي صداي گريهشان به آسمان برخاست.
زينب وقتي سوز دل مردم مدينه را ديد، صدا زد كه: «اي مردم مدينه! دركربلا شما نبوديد تا بنگريد چگونه حجت خدا و سيّد جوانان بهشت را كشتند، نبوديد تا ببينيد چگونه خيمههاي اهل بيت عصمت و طهارت را به آتش كشيدند، نبوديد تا بنگريد چگونه بر دختران فاطمه زهرا تازيانه و سيلي نثار مينمودند.
مردم مدينه بنگريد، اين بريدگي هايي كه در اين پيراهن ميبينيد، جاي تيرها و شمشيرها و نيزههاي دشمن است.»
سپس با مادر خود شروع به راز دل گفتن، از ظهر عاشورا؛ از عصر عاشورا؛ از شام غريبان؛ از سرهاي بريده؛ از مصيبت سيدالساجدين؛ از غربت وجان دادن طفلان در زير بوته هاي خار، از جان دادن رقيه ..... نمود. ميگفت و ميگفت و ميگريست و گزارش سفر خويش برمادر خويش عرضه ميدانست.
منبع : پایگاه جامع عاشورا
* زنان و عاشورا
پس از دوري سخت و جانسوز؛ پس از طي مصايب در دوران پر سوز و گداز، اينك تنها و غريب با خيل يتيمان و شهيدان راهي حرم جدش ميگردد.
كنار در ورودي مسجد پيامبر اكرم (ص) ميآيد و دو دست خويش را در دو طرف در مسجد مينهد و با گريه، جد خويش رامخاطب قرار ميدهد كه: " ياجداه! اني ناعيه اليك اخي الحسين
اي جد بزرگوار! خبر وفات برادرم حسين را آوردهام."
هر گاه چشمش به امام سجاد (ع) ميافتاد، بيش تر گريه ميكرد. باز پيامبر را مورد خطاب قرار داد:
" اي رسول خدا! اگر به امت خود وصيت كردي كه به خويشانت نيكي كنند، نه تنها نيكي نكردند، بلكه پيوند خود را با خويشان تو بريدند، و با آن ها پيوند برقرار ننمودند؛ تا آنجا كه اهل بيت تو را با لب تشنه كشتند و آب خوش و گوارا به آن ها نچشاندند و نرساندند."
او ميگفت و خاطرات كربلا برايش تازه ميشد و همراه او رسول خدا هم گريه ميكرد.
منبع : پایگاه جامع عاشورا
* زنان و عاشورا
سيد بن طاووس مينويسد:" وقتي اسرا و بازماندگان شهدا را وارد دارالاماره يزيد كردند، درحالي كه همگي به وسيله ريسمان به هم بسته شده و در مقابل يزيد قرار گرفتند، امام سجاد، يزيد را مخاطب قرار داد و فرمود: «اي يزيد! تو را به خدا قسم ميدهم كه در بارة پيامبر چه گماني ميكني، اگر ما را با اين حالت بنگرد.»
يزيد دستور داد ريسمان را از آن ها جدا نمودند. سپس دستور داد سر مقدس امام حسين را در مقابل او قرار دهند و زنان را هم پشت سر خويش جاي داد تا به سر مبارك نظر نيفكنند. اما وقتي چشمان امام سجاد بر آن سر مقدس افتاد ، بعد از آن ديگر از گوشت كلة گوسفند و امثال آن نخورد.
در اين لحظه، فاطمه دختر امام حسين (عليه السلام) فرمود: «اي يزيد! آيا جا دارد كه دختران رسول خدا اين طور اسير باشند!؟.»
آن زمان كه چشم زينب بر سر مبارك برادرش افتاد، دست برد و گريبان خويش را پاره كرد و با صدايي حزين و دلخراش فرياد زد: «يا حسيناه! يا حبيب رسول الله! يا بن مكه و منا! يا ابن فاظمه الزهراء سيده النساء! يا بن بنت المصطفي!»
به خدا قسم، زينب تمام حاضرين در مجلس را به گريه واداشت و يزيد بهت زده سكوت كرده و ناگهان چوب خيزران را طلب كرد و با آن به دندانهاي ثناياي امام حسين ميزد.
ابوبرزةاسلمي متوجه يزيد شد و گفت: «اي يزيد! واي بر تو! آيا با چوب به لب و دندان هاي حسين ميزني كه پسر فاطمه ميباشد؟ من شهادت ميدهم كه ديدم رسول خدا دندان هاي حسين و برادرش حسن (عليهما السلام) را ميبوسيد و به ايشان ميفرمود: «انتماسيدي شباب اهل الحنه، شمار دو بزرگ جوانان اهل بهشت ميباشيد. خدا قاتل شما را بكشد و او را لعنت كند و جهنم را كه بد جايگاهي است، براي او مهيا كند؟ يزيد خشمناك، دستور داد او را از مجلس خارج كنند. سپس يزيد شروع به خواندن اشعاري نمود:
ليت اشياخي ببدر شهدوا
جزع الخزرج من وقع الاسل
فاهـلوا و اسـتهلوا فـرجـاً
ثـم قـالـوا يا يـزيد لاتـشل
اي كاش بزرگان من كه درجنگ بدر جزع و فزع قبيل خزرج را از آن زد و خوردها مشاهده نمودند، ميبودند و براي اين عمل من اظهار خوشحالي و فرح مينمودند و ميگفتند: اي يزيد دستت بريده و شل مباد!
منبع : پایگاه جامع عاشورا
* زنان و عاشورا
ویژگی های فردی اسوه زنان عالم ، زینب کبری (س)
نام پدر : حضرت امیرالمومنین علی بن ابیطالب (ع)
نام مادر : حضرت فاطمه زهرا (س)
ناریخ ولادت : روز پنجم جمادی الاولی سال پنجم یا ششم هجری قمری
محل تولد : مدینه
کنیه : ام الحسن و ام الکلثوم
القاب : صدیقه الصغری، عصمة الصغری، ولیه الله العظمی ، ناموس الکبری ، شریکةالحسین (ع) ، کامله ، فاضله و...
همسر : عبدالله فرزند جعفر بن ابیطالب
تعداد فرزندان : 3 پسر ( علی ، عون ، جعفر ) و1 دختر ( ام الکلثوم )
وفات : شب یکشنبه 15 رجب سال 63 هجری قمری
محل دفن : شام

آن گلهای زیبا وپر طراوت بهار را دیده اید که چگونه به فضای اطراف خود جان می بخشند و همه جا را آکنده از زیبائی و لطافت میسازند ؟ وآیا تا بحال دیده اید که ناگهان تند بادی خشمگین و بیرحم دمی وزد ، گلهای زیبا را از شاخه های درختان جدا میسازد و بر زمین میافکند.
هنگامیکه آن گلبرگهای زیبا روی زمین پراکنده میشود آن باغبان شوریده را مشاهده کنید که با چه حسرت و اندوهی به آن گلبرگهای زیبا مینگرد . قطرات اشکهایش را ببینید که آرام آرام بر گونه اش سرازیر میشود . باغبان خوب میداند که دقایقی پس از ان زیبائی وطراوت باغش با ریختن گلبرگها از بین میرود و دیگر از آن عطر مست کننده خبری نخواهد بود .
و زینب (س) نیز همچون آن باغبانی شوریده حال ناظر پر پر شدن گلهای زیبائی بود که جهان را عطراگین میساختند و نمونه های کاملی از فضیلتهای انسانی بودند. زینب در دنیائی پر از نامردی ، پلیدی و فریب صلای آزادی و انسانیت سرداد و از فضیلت های انسانی وارزش تعالیم اسلام سخن گفت ومردمی را که دست خویش را بجنایت آلوده و بعد ابلهانه بر کرده های خویش افسوس خورده وبر سوگ نشسته بودند بباد ملامت گرفت .
هوش و ذكاوت:
در اهمیت هوش و ذكاوت آن بانوى بزرگوار همین بس كه خطبه طولانى و بلندى را كه حضرت صدیقه كبرى فاطمه زهرا (س) در دفاع از حق امیرالمؤمنین (ع) و غصب فدك در حضور اصحاب پیغمبر اكرم (س)ایراد فرمودند، حضرت زینب (ع) روایت فرموده است. كه حضرت زینب علیها السلام با اینكه دخترى خردسال (یعنى هفت ساله و یا كمتر) بود، این خطبه عجیب و غرّاء كه محتوى معارف اسلامى و فلسفه احكام و مطالب زیادى است را با یك مرتبه شنیدن حفظ كرده، و خود یكى از راویان این خطبه بلیغه و غراء می باشد.

فصاحت و بلاغت:
كلمات و فرمایشات گهربار آن حضرت در خطبه هایى كه از آن حضرت روایت شده، خود قوی ترین دلیل بر كمال فصاحت و بلاغت آن بانوى بزرگوار می باشد. همان بانویى كه امام سجاد (ع) در حق ایشان فرمودند:
«اى عمّه! شما الحمد للّه بانوى دانشمندى هستید كه تعلیم ندیده، و بانوى فهمیده اى هستى كه بشرى تو را تفهیم ننموده است».
در اینجا مرورى كوتاه به قسمتى از خطبه آن حضرت در مجلس یزید كه یكى از بزرگترین حركتهاى آن حضرت، در واقعه كربلا بود كه دستگاه حكومت بنى امیه را به شدّت لرزاند می كنیم:
«به خدا قسم اى یزید، هر چه كردى بازگشت آن به سوى خودت خواهد بود، چرا كه تو جز پوست خود نشكافتى و جز گوشت خود ندریدى.
اى یزید! در آن روزى كه خداوند بدنهاى پاك شهیدانمان را حاضر می كند تا حقوق خود را از ستمگر بستاند، تو بر رسول خدا (ص) وارد خواهى شد، امّا می دانى در چه حالى؟ در حالیكه خون عزیزان او را ریخته و حرمت ذرّیه او را از بین برده اى. آرى اى یزید! از این پیروزى ظاهرى كه به دست آورده اى، غرق شادى مشو، و آن عزیزان را كه در كربلا به خاك و خون كشیده اى، مغلوب و مرده مپندار. كه خداوند می فرماید: (كسانى را كه در راه خدا شهید شده اند مرده مپندارید. بلكه آنان زنده اند و در نزد خداى خود روزى می خورند). سوره مبارکه آل عمران ، آیه 169
و اى یزید! براى تو همین بس كه حاكم در آن روز خداوند، و دشمن تو پیامبر خدا، و یاور و پشتیبان اهل بیت جبرئیل باشد. و به زودى كسى كه این مقام را براى تو زینت داده و تو را بر گردن مسلمین سوار كرده است (یعنى معاویه)، خواهد دانست كه چه جانشین بدى براى خود تعیین كرده و در روز جزا درخواهید یافت كه بدترین مكان از آنِ كیست؟ و بدبختى و ضعف و زبونى شامل چه افرادى خواهد شد.
حضرت زينب (س) بزرگ بانوي جهان اسلام، بيدادگر و ادامه دهنده حادثه عاشورا و دارنده دانشهاي دو جهان و به گفته امام سجاد (ع): " داناي بدون آموزگار و فهميده بدون فهماننده " بود. الگوي راستين وي، بانوي دو جهان, حضرت فاطمه (س) مادر وي بوده است. زينب (س) در دامان پرمهر و معنويت فاطمه (س) از سرچشمه معارف اسلامي و قرآني سيراب گشت. رسالت راستين زينب هنگامي آغاز گرديد که پس از به شهادت رسيدن امام حسين (ع) و هفتاد و دو تن از يارانش با ايراد سخنان آتشين به بيدارگري مردم کوفه و ستيز با ستمکاران و يزيديان پرداخت.
پس از واقعه خونبار كربلا نقش ايشان روند تازه تري يافت. آن حضرت در اين دوران ضمن حضور در كاروان اسراي كربلا در برابر حكام جور قرار گرفتند و به افشاگري ظلم و ستم وارد بر آل طه از سوي خاندان اميه پرداختند. آن حضرت در اين دوران سخت با حضور در كاخ برخي حكمرانان جور زمان مانند يزيد و ابن زياد، با تاكيد برحقانيت طريق آل محمد بر سخنان و تبليغات مسموم خاندان اميه درباره بني هاشم خط بطلان كشيدند.
صديقه توانا، عقليه دودمان وحي، تربيت شده خاندان نبوت، حضرت زينب كبري(س) است. همو كه در بزرگواري و كرامتش بسيار سخن ها گفته و نوشته اند.
او نمودار حق و جهاد در راه خدا و نگهدارنده ايمان و عقيده، قهرمان دليري و شجاعت، جلوه فصاحت و بلاغت، شعله ستيزه جوي باطل و آتش افشان حق در برابر نيروهاي ستمگر و كوبنده دژخيمان زورگو است.
زينب(س) تجسم زهد، ورع، علم، عفاف و شهامت و عقيله طاهره، متعلق به اخلاق الهي است. اين بزرگوار (س) راه مقاومت در برابر باطل را به امت نشان داد و فداكاري در راه خدا و چشم پوشي از همه چيز را در راه برافراشتن پرچم حق به همه ياد داد.
ايثار، فداكاري، صبر و بردباري، علم وسيع و دانش وافر، سخنان سنجيده و منطقي او در فرصت هاي حساس توأم با آن مظلوميت و ستم هاي جانكاهي كه به او وارد آمده است، از او چهره يك شخصيت بي نظير، رزم آور شجاع، جهادگر بي باك و سخنور توانا را در قلوب و اذهان ترسيم نموده است كه تا چرخ زمان حركت دارد، تا نسل ها در روي زمين حيات دارند و تا زمين دور خورشيد مي گردد اين چراغ فروزان، نورافكن جهانيان و نسل هاي آينده خواهد بود.
كرامات
به غیر از انوار مقدسه چهارده معصوم (ع ) ، در میان خاندان رسالت و اهل بیت گرامى پیامبر اكرم (ص) ، افرادى هستند كه در نزد خداوند متعال داراى رتبه و منزلت رفیع و والایى می باشند و توسل به ایشان، موجب گشایش مشكلات و معضلات امور دیگران است. مانند حضرت اباالفضل (ع) كه حتى در موارد زیادى مسیحیان به آن حضرت متوسل شده و به بركت توسل به آن حضرت مشكلاتشان حل گردیده و به حوائج و خواسته هاى خویش نائل گردیده اند.
حضرت زینب (س) نیز بانویى بزرگوار از این دودمان پاك است كه توسل به آن حضرت براى حل مشكلات بزرگ بسیار تجربه شده است و كرامات بسیارى از آن بانوى گرامى نقل شده است.
منبع : پایگاه جامع عاشورا
* زنان و عاشورا
گل بود وجز به شبنم اشکش وضو نداشت
جز روی باغبان دل شب آرزونداشت
رخساره اش حکایت بازار شام بود
با آن لباس حاجت راز مگو نداشت
آن جا اگر چه نان تصدق حراج بود
از بس گرسنه خفت به تن رنگ و رو نداشت
چشمش اگر چه بر در ویرانه باز بود
معلوم بود ازحرکت دستش که سونداشت
آن پا که زخم آبله اش سر گشوده بود
چون پای عمه رمق جستجو نداشت
درزیر تازیانه امانش بریده بود
می خواست ناله ای کند اما عمو نداشت
کار ازحنا و شانه کشیدن گذشته بود
گویی به زیر معجر صد پاره مونداشت
حسن لطفی